تبليغاتX
حوا

حوا

شعر زن شمال

 

                                         به نام خدااااااااااااااا

 

 

 

 

 

               منم يك روز مي ميرم...

 

بعد از مدتها با یک چهار پاره  از خودم  آمدم

 

اين جنازه ، كه سالها ،هر روز توي پيراهن تو خوابيده

ترس هايش تو را نفهميدند ، گونه اش را كسي نبوسيده

روزهايش كنار يك ديوار ، لحظه ها را شمرده با انگشت

خط كشي هاي گيج يك خودكار روي ديوار هاي پوسيده

 

بوي نم روي پنچ انگشتش ، ترس هايش بزرگ تر شده بود

خط كه ميزد دوباره خط مي خورد، خط كه مي خورد روي اين ديوار

پوست هايش كمي ضخيم شدند تكه تكه به روي پا مي ريخت

365 بار هنوز، مثل بم  هي نشست با آوار

 

بين اين خاكروبه ها گم شد،‌دختري كه تو ،‌عاشقش بودي

خاك سردي كه روم پاشيدند ،من نفس مي زدم نمي ديدي

نبض من هي تو را تو را مي زد ، چشم هايم هنوز عاشق بود

دور من هي نشستي و هر روز سنگ را روي سنگ مي چيدي

 

تق و تق باز هم زدي هر بار ، قول هوالله و باز هم رفتي

دست هايم هنوز تب دارند ، گرم گرمند ، زنده ... مي بيني؟!

توي اين يك جسد مرا ديدي،‌توي اين يك جسد كه ممنوع است

مهر ممنوعه ... روي پيشانيم ... مهر ممنوعه ، مثل من ... ايني!

 

دارم اينجا دوباره مي ميرم،‌ تو ولي نه... نه ... نمي بيني

فكر كردي كه باز مي بيني ،‌فكر كردي ولي ....نمي بيني !

 

 

 

حوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تا بعد......................................................

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت19:13توسط سیده گلناز فندرسکی آیتی | |