|
شعر زن شمال
|

مرا آزاد بخوان برادر!
فردا که عزم آوردگاه ِ غيرت مي کني در نبرد با تن ِ نحيفم
مرا آزاد بخوان که از سر گذرانيده ام قصه ي قوم ِ شداد را
مر آزاد بخوان برادر!
مرا که از بهمن ِ سالها پيش مُرده ام
و اين الف هاي سايه ي من است که راه مي رود در شهر مُرده ي تو !...
مرا آزاد بخوان برادر!
هرچند که با ضربه ي شلاق ِ مردانگي ات
عقيم مانده ام و شاکي که مادرانگي ام را نفرين مي کني
و طفل احساس مرا با داس ِ آبرو به دو نيم مي کني....
مرا آزاد بخوان برادر!
مرا که ظرافتم را در پستوي خانه جاي گذاشته اي
و هيچ نسيمي در موهايم به رقص برنخواهد خواست
و هيچ نوازشي بر استخواني پيکرم نخواهد روييد....
مرا آزاد بخوان برادر!
مرا که معشوق من هم
برادري ديگر از بزرگمردان ِ پارسي است
و تو حتي رويايش را نيز از من مي گيري
و گليم سرنوشتم را با موهاي خرمايي رنگم مي بافي!....
مرا آزاد بخوان برادر!
وقتي در پيچ کوچه معشوقه ات را مي بوسي
و بعد کشان کشان مرا به جرم آنکه لبخندي را دوست مي دارم، مي بري
و کوچه، به چشم هاي من سرک مي کشد
تا که بغضم را در دفترش ثبت کند!....
مرا آزاد بخوان برادر !
به دنبالم بيا و آب نباتم را بگير
که تو مردي و قدرتمند
تا قهقه ي جامعه اي بلند شود که:
" آفرين پسر! مرد شده اي "
....بيا ....
تو نيز پيکرم خونين کن
حال که اینان
به ضرب ِ دين پيکرم را کبود مي کنندبيا ...
بيا تو نيز سيلي ِ هر روزه ات را بزن برادر
اما يادت نرود
که مرا با تمام اينها
آزاد بخوان
آزاد بخواه
آزاد بدان! ...
آتنا داداشي .... http://iranwoman.blogspot.com